| |||||||
| This place was deleted, it will be removed from all search engines in few weeks. shrine in iran khoda19.blogfa.com
خوشا آنانکه در این عرصه خاک چو خورشیدی درخشیدند و رفتند داستان حيرت انگيز ، شاهزاده عبدالله عليه السلام عبدالله ملقب به شاهزاده عبدالله كه انتسابش به امام موسي كاظم ( عليه السلام ) است در دوران اتابكان لر وارد ايران گرديد.جهت تبليغ دين اسلام به ارتفاعات زاگرس رهسپار گرديد. حكومت اتابكان لر در حوزة خوزستان و مركز حكومتي آنهادر خرم آباد كنوني بود. خبرچين هاي اتابك لر به او گزارش دادند كه شخصي به نام شاهزاده عبدالله در پي جمع آوري سپاه است، هرچه زودتر اقدام كنيد تا شاهزاده عبدالله نتواند سپاه بيشتري گرد آورد. اتابك لر از شنيدن اين موضوع خشمگين شد و دستور داد 3 تن از گارد مخصوصش كه از نيروهاي ويژه و قابل اعتمادش بود را بسوي اين امامزادة مظلوم گسيل داد. و اينطور دستور داد كه : بعد از دستگيري شاهزاده عبدالله او را كشته و سرش را از تنش جدا نمايند و بند از بند بدنش جدا نموده و هر تكه از بدنش را به يك ديار بفرستند و سرش را براي روئيت كردن به نزد اتابك بياورند تا عبرتي گردد براي ساير امامزاده ها. اين دستور اتابك بود براي نابود كردن اين امامزادة مظلوم، اين سه نفر از ورزيده ترين و متهورترين نيروهاي ويژه اتابك شاه بودند از خرم آباد به سرعت زياد طي طريق نمودند، اتابك نيز به تمام ولايات نامه داد كه هركس اين امامزاده را ديد دستگير و تحويل اين سه نفر دهد. خبر به گوش شاهزاده عبدالله مي رسد. مردم كه از قساوت و سنگدلي اتابك خبر داشتند از ترس جان خود نمی توانستند شاهزاده عبدالله را حمايت كنند وانگهي شاهزاده عبدالله براي تبليغ دين آمده بود چون فردي روحاني و معنوي بود، نه مرد جنگي. شاهزاده عبدالله وقتي ديد كه مردم مي ترسند از آن روستا بيرون رفت و قريه به قريه، روستا به روستا، هرجا كه رفت ديد قبل از او خبر دستگيري او بگوش مردم آن روستا يا قريه رسيده بود و در روزهاي آخر هم فهميد كه براي سرش جايزه گذاشته اند. خيلي غمگين گرديد و بر غربت خود صحه گذاشت به كوه پناه آورد، كوهي بنام مُنگشت نزديكي شهرستان ايذه. عکس ماهواره ای از سایت گوگل برای اونهائیکه منکر چنین قضیه ای میشوند روی این لینک کلیک کنید تا عکس ماهواره ای آنرا ببینید لازم بذكر است كه آن سه نفر هم بدنبال او بودند و فهميده بودند كه به چه سمتي داره حركت مي كنه، شاهزاده عبدالله به روستايي نزديكي آن كوه رسيد، گرسنه و تشنه شده به روستا رفت و تقاضاي آب نمود، اما مردم روستا به او آب ندادند و با سنگ و چوب از او استقبال نمودند. امامزاده به بالاي تپه اي رفت و آنها را نفرين نمود.خيلي از زوار اين امامزاده اول به ديدن و گوش دادن صداهای اين درياچه مي روند . اين روستا هم اكنون در زير درياچه اي از آب قرار دارد و هنوز ديوارها و پشت بام ها و كوچه هاي اين روستا در زير آب قابل روئيت هستند و اگر دقيق گوش كنيد حتي صداي مردم روستا از زير آب به گوش شما خواهد رسيد. شاهزاده عبدالله بعد از نفرين اين روستا به بالا رفتن از كوه ادامه داد تا اينكه به خانه اي رسيد كه اين خانه، يك خانة تنها بود، شاهزاده با اسب سياهي وارد گرديد و سلام نمود، صاحب خانه پيرزني بود كه يك پسر داشت وقتي شاهزاده را ديد فهميد كه بايد آدم بزرگي باشد اكرام و احترامش نمود و به او گفت: پسرم به روستا رفته اما مي آيد شما استراحت كنيد تا پسرم بيايد. به امامزاده آب و غذا و مكان استراحت داد، وقتي پسرش آمد، ديد اسب سياه و قشنگي اونجاست به مادرش گفت: اين اسب مال كيه؟ پيرزن گفت: اين اسب متعلق به فردي است كه مهمان ماست به او آب و غذا و مكان استراحت دادم و اكنون در حال استراحت است. پسر برقي در چشمانش درخشيد و گفت: براي سر اين مرد جايزه تعيين نموده اند مادر جان تو سر اين مرد را گرم كن تا من بروم و مأمورين اتابك كه در روستا هستند و بدنبال او مي گردند را بياورم. پيرزن اول گفت: پسرم او مهمان ماست اما پسر او را وعده به جايزه داد و سريعاً به روستا برگشت و سه مأمور كه تازه به روستا رسيده بودند را پيدا نمود و طلب جايزه نمود، آن سه مأمور به او گفتند اول او را نشان بده تا به تو جايزه بدهيم. پسر گفت: او اكنون در خانة ماست و در حال استراحت است، آن سه مأمور سوار اسب شدند و سريعاً خود را به خانة او رساندند. صداي شيهة اسبان شاهزاده را خبردار كرد كه مأموران اتابك به نزديكي او رسيده اند بلند شد و بطرف اسب خود رفت و سوار اسب شد اما با اسب نتوانست زياد برود چون مأموران اتابك او را دوره نمودند و شاهزاده مجبور به جنگ با آنها گرديد، جنگ ساعتي طول كشيد اما جراحات شاهزاده زياد بود نتوانست مقاومت كند و از اسب به زير افتاد، تا از اسب به زير افتاد مأموران اتابك سر مبارك او را از تنش جدا نمودند و تن او را بر روي سنگي نهادند و با شمشيرهاي بران بدن نازنين او را بند از بندش جدا نمودند ( اين سنگ نيز موجود مي باشد و جاي ضربات بر روي اين سنگ نقش بسته ). تن اصلي او را در همان مكان بخاك سپردند اما بدنش را كه چهل تكه شده بود چه شد؟ هر تكه از 40 تكه را به يك ديار فرستادند تا همه بفهمند كه شاهزاده عبدالله كشته شده و ديگر اميد به او نداشته باشند، و سر نازنين او را بهمراه خود بردند تا به اتابك نشان دهند، سر بردن در زمان قديم رسمي داشت، بايد خيلي سريع سر را مي بردند تا سرمتعفن و از شكل نيافتد تا قابل تشخيص باشد كه آيا مال همان شخص بوده است يا نه ؟ سه مأمور اتابك سر مبارك را در توبره اي چرمي نهاده و از همان كوه مقداري برف درون توبره كردند و براه افتادند تا به شوشتر بروند و از شوشتر به سمت خرم آباد روانه شوند، وقتي اين سه نفر به شوشتر رسيدند خيلي خسته شدند، چون سواري با اسب خيلي خسته كننده است و از طرفي هم وقت زيادي براي استراحت نداشتند چون بايد سر هرچه سريعتر به اتابك مي رسيد. وارد كاروانسرائي شدند كه متعلق به پيرزني بود كه يك پسر داشت، به پيرزن گفتند: اي پيرزن به ما غذا و جاي استراحت بده اما مواظب باش ما را 2 ساعت بيشتر نگذاري بخوابيم چون عجله داريم. پيرزن به آنها غذا داد و آنها خوابيدند آنقدر خسته بودند كه بخواب عميقي رفتند، چون سواري با اسب بدن را خيلي خسته مي كند اما شايد هم معجزه اي آنها را بخواب نمود، پيرزن براي بيدار كردن آنها روانه شد، ديد در اتاق آنها نوراني است تعجب نمود به خودش گفت : من كه براي اينها چراغ نياورده بودم وقتي داخل اتاق شد ديد نور از توي توبرة آنها بيرون مي آيد توبره را باز نمود و سر مبارك و نوراني شاهزاده عبدالله را ديد، و مشاهده نمود كه چهرة بسيار مظلوم و نوراني دارد. گريه نمود و گفت : خدايا چطور اينها دلشون اومد اين فردي كه از سرش نور مي آيد را بكشند . توبره را به بيرون آورد و پسرش را صدا نمود : اسم پسرش ابراهيم بود، به پسرش بدون مقدمه گفت: ابراهيم تو تنها پسر من هستي، (آيا يك مادر بدي فرزند خود را مي خواهد يا خوبي او را؟؟؟) ، ابراهيم با تعجب جواب داد :خوب معلوم است خوبي او را مي خواهد. پيرزن گفت: پسرم در اين توبره سر فردي قرار دارد كه از اين سر نور تشعشع مي كند. مطمئناً سر مبارك مرد بزرگي است بيا تا من سر تو را ببرم و جاي اين سر بگذارم من نمي خواهم اين سه نفر اين سر مبارك را با خودشان ببرند. ابراهيم جواب داد : مادر جان هرچه صلاح مي داني انجام بده و آماده گرديد تا مادرش سرش را ببرد. بله مادر سر فرزند را برید و جاي سرمبارك شاهزاده در توبره گذاشت و آن سه نفر را بيدار نمود و گفت: چون خوابتان سنگين بود هر چه كردم بيدار نشديد الان حدود يك ساعت بيشتر خوابيده اید، آن سه نفر با عجله بيدار شدند و بسرعت برق و باد براه افتادند، پيرزن سرمبارك را تطهير نمود و دفن كرد و بعد بالاي جنازة غرق بخون ابراهيم به سوگواري پرداخت، بعدها اين پيرزن به( ننه سر بخش) و ابراهيم هم به (ابراهيم سر بخش) معروف گرديدند . آرامگاه ننه سربخش جنب سر مبارك امامزاده عبدالله واقع درشهرستان شوشتر است و ابراهيم سر بخش هم بفاصله 100 متر از آنها مدفون است. اما بشنويد از اتابك قبل از ورود سه مأمور به او گفته بودند كه خبرچين ها به تو اشتباه گفته بودند شاهزاده عبدالله فردي مظلوم و بدون سپاه بود، وقتي سه مأمور آمدند از آنها سئوال نمود كه آيا او سپاه داشت آنها گفتند: نه. اتابك فهميد كه اشتباه نموده و سريع قضاوت كرده، اما در اين واقعه دو پيرزن با دو پسر هستند. ببيند عملكرد كدامشان صحيح بوده قضاوت كنيد ؟؟؟ و خود را جاي ننه سربخش بگذاريد يا خود را جاي ابراهيم سربخش بگذاريد يا ... بگذريم. اين واقعة شگفت رو بررسي كنيد اگر لازمه 10 بار بخونيد و نتيجه بگيريد اما من چرا اين واقعه رو نوشتم : اول: مقداري از صحنه هاي تكان دهندة قطعه قطعه شدن اين امامزاده رو ديدم كه واقعاً ناراحت كننده و عبرت انگيز بود اين جريان رو بصورت اتفاقي ديدم . دوم: اين واقعه از اولش تا آخرش درس ايثارها ، فداكاري ها و خيانتها و جنايتها و قضاوت سريع مي باشد . سوم: گر مرد رهي ميان خون بايد رفت از پا فتاده سرنگون بايد رفت اگر بسوي خدا داري ميري بايد همة وجودت رو براي خدا بدهي در اين داستان سه نفر خدايي شدند شاهزاده عبدالله و ننه سربخش و ابراهيم سربخش ) ( و قليل من الاخرين اما اونها كه شيطاني شدند خيلي زياد بودند اون روستايي كه نفرين شد ، پيرزن و پسرش ، اون سه نفر ، اتابك ، خبرچين ها اونهايي كه خدايي بشن تا موقعي كه خدا هست اسمشون و يادشون مي مونه اما اونهايي كه شيطاني ميشن نه اسمي و يادي و نه جاي قبري ازشون باقي نمي مونه. التماس دعا. الله تع 19 خدا KHODA KHODA19.blogsky.com KHODA19.blogfa.com ادامه ماجراهای "سیر و سلوک من" رو میتونید در KHODA19.blogfa.com بخونید. Mail to: KHODA19@Gmail.com خوشا آنانکه در این عرصه خاک چو خورشیدی درخشیدند و رفتند خوشا آنانکه چون کوهی مقاوم زبان روزه جان دادند و رفتند خوشا آنانکه وقت دادن جان به جای گریه خندیدند و رفتند دعا کنید خدا جون مارو وقتی بگیره که روزه باشیم.
| |||||||